|
ستيزه
ديوار
رويا
اندوه پرست
شوق
نغمه درد
شادم كه در شرار تو می سوزم
شادم كه در خيال تو می گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بی زوال تو می گريم
ستيزه
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پيچد حرير راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشيند بر درخت خشك پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون يادی دور
زندگی سر می شكد چون لاله ای وحشی
از شكاف گور
از زمين دست نسيمی سرد
برگ های خشك را با خشم می روبد
آه ... بر ديوار سخت سينه ام گوئی
ناشناسی مشت می كوبد
ا«باز
كن در ... اوست
باز كن در ... اوست»ا
من به خود آهسته می گويم:ا
باز هم رؤيا
آنهم اينسان تيره و درهم
بايد از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم
می فشارم پلك های خسته را بر هم
ليك بر ديوار سخت سينه ام با خشم
ناشناسی مشت می كوبد:ا
ا«باز
كن در ... اوست
باز كن در ... اوست»ا
دامن از آن سرزمين دور برچيده
ناشكيبا دشت ها را نورديده
روزها در آتش خورشيد رقصيده
نيمه شب ها چون گلی خاموش
در سكوت ساحل مهتاب روئيده
«باز كن در ... اوست»
آسمان ها را به دنبال تو گرديده
در ره خود خسته و بی تاب
ياسمن ها را به بوی عشق بوئيده
بال های خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسيم رهگذر با مهر بوسيده
ا«باز
كن در ... اوست
باز كن در ... اوست»ا
اشك حسرت می نشيند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
ليك من با خشم می گويم:ا
باز هم رؤيا
آنهم اينسان تيره و درهم
بايد از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم
می فشارم پلك های خسته را بر هم
بازگشت
ديوار
در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
چشم های وحشی تو در سكوت خويش
گرد من ديوار می سازد
می گريزم از تو در بيراه های راه
تا ببينم دشت ها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان
می گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را
يا بنوشم شبنم سرد علف ها را
می گريزم از تو تا در ساحلی متروك
از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی
بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را
در غروبی دور
چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم
دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را
بشنوم از لابلای بوته های خشك
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر ...
قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را
ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راه ها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار می سازد
عاقبت يكروز ...
می گريزم از فسون ديده ترديد
می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها
می خزم در موج گيسوی نسيم شب
می روم تا ساحل خورشيد
در جهانی خفته در آرامشی جاويد
نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ
پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو
راه هايش را به چشمم تار می سازد
ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار می سازد
بازگشت
رؤيا
با اميدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رؤيائی
دخترك افسانه می خواند
نيمه شب در كنج تنهائی:
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
می درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر
می كشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد ... پرهای كلاهش را
يا بر آن پيشانی روشن
حلقه موی سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گويند،
«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»
«در جهان يكتاست»
«بی گمان شهزاده ای والاست»
دختران سر می كشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پرغوغا
در طپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد.»
ليك گوئي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمی بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزی هم نمی چيند
همچنان آرام و بی تشويش
می رود شادان براه خويش
می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مقصد او خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته می پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه می پيچد صدای در
سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر
اوست . . . آري . . . اوست
ا«آه،
ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی
نيمه شب ها خواب می ديدم كه می آئی.»ا
زير لب چون كودكی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ا«اي
دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی
ای نگاهت باده ئی در جام مينائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی
ره بسی دور است
ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»ا
می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
می خزم در سايه آن سينه و آغوش
می شوم مدهوش.ا
باز هم آرام و بی تشويش
می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
می درخشد شعله خورشيد
برفراز تاج زيبايش.ا
می كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.ا
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته می گويند
«دختر خوشبخت! . . .ا»
بازگشت
اندوه پرست
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سينه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در كنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...ا
همچو آوای نسيم پر شكسته
عطر غم می ريخت بر دل های خسته
پيش رويم:ا
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:ا
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سينه ام:ا
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
بازگشت
شوق
ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز
چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟
سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور
پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟
ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به اميد و نياز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب
ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان
چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد
حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
ای امید دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز
بازگشت
نغمه درد
در منی و اينهمه زمن جدا
با منی و ديده ات بسوی غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غير
غرق غم دلم بسينه می طپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی كه بی خبر زمن
بركشی تو رخت خويش ازين ديار
سايه توام بهر كجا روی
سر نهاده ام به زير پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه بر گزينمش بجای تو
شادی و غم منی بحيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بی خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستنی است؟
ديدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر بخواب ها به بينمت
غنچه نيستی كه مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت
شعله می كشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.
در سراچه غم نهان تو
بازگشت

 |