|
|
|
|
|
|
|
مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا چه دلها بردي اي ساقي به ساق فتنه انگيزت سلسله موي دوست، حلقه دام بلاست
مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا گر تو شکيب داري، طاقت نماند ما را باري به چشم احسان، در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان، راحت بود گدا را سلطان که خشم گيرد بر بندگان حضرت حکمش رسد وليکن، حدي بود جفا را من بيتو زندگاني خود را نمي پسندم کآسايشي نباشد، بي دوستان، بقا را چون تشنه جان سپردم، آنگه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گيا را؟ حال نيازمندي در وصف مي نيايد آن گه که بازگردي، گوييم ماجرا را بازآ و جان شيرين از من ستان به خدمت ديگر چه برگ باشد درويش بينوا را؟ يارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که باز بيند ديدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوبرويان وقعي ست اي برادر، نه زهد پارسا را اي کاش برفتادي برقع ز روي ليلي تا مدعي نماندي مجنون مبتلا را سعدي! قلم به سختي رفته ست و نيکبختي پس هر چه پيشت آيد، گردن بنه قضا را چه دلها بردي اي ساقي به ساق فتنه انگيزت دريغا بوسه چندي بر، زنخدان دلاويزت خدنگ غمزه از هر سوي، نهان انداختن تا کي سپر انداخت عقل از دست ناوک هاي خونريزت برآميزي و بگريزي و بنمايي و بربايي فغان از قهر لطفاندود و زهر شکرآميزت لب شيرينت ار شيرين بديدي در سخن گفتن بر او شکرانه بودي گر بدادي ملک پرويزت جهان از فتنه و آشوب يک چندي برآسودي اگرنه روي شهرآشوب و چشم فتنهانگيزت دگر رغبت کجا ماند کسي را سوي هشياري چو بيند دست در آغوش مستان سحرخيزت
دمادم درکش اي سعدي شراب صرف و دم درکش که با مستان مجلس
درنگيرد زهد و پرهيزت سلسله موي دوست، حلقه دام بلاست هر که در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست گر بزنندم به تيغ در نظرش بيدريغ ديدن او يک نظر، صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما، در طلب وصل دوست حيف نباشد که دوست، دوستتر از جان ماست دعوي عشاق را، شرع نخواهد بيان گونه زردش دليل، ناله زارش گواست مايه پرهيزگار قوت صبر است و عقل عقل گرفتار عشق، صبر زبون هواست دلشده پايبند، گردن جان در کمند زهره گفتار نه، کاين چه سبب، وآن چراست؟ مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول هر چه کند جور نيست، ور تو بنالي جفاست تيغ برآر از نيام، زهر برافکن به جام کز قِبَل ما قبول، وز طرف ما رضاست گر بنوازي به لطف، ور بگدازي به قهر حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست هرکه به جور رقيب يا به جفاي حبيب عهد فرامش کند، مدعي بيوفاست
سعدي از اخلاق دوست، هر چه برآيد نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شيرين دعاست آن يار که عهد دوستداري بشکست مي رفت و منش گرفته دامان در دست مي گفت دگر باره به خوابم بيني پنداشت که بعد از آن مرا خوابي هست
شب نيست که چشمم آرزومند تو نيست وين جان به لب رسيده در بند تو نيست گر تو دگري به جاي من بگزيني من عهد تو نشکنم که مانند تو نيست
|