در
ين سرايِ بي كسي كسي به در نمي زند
به
دشت پرملالِ ما پرنده پَر نمي زند
يكي
ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كُند
كسي
به كوچه سار شب درِ سحر نمي زند
نشسته
ام در انتظارِ اين غبارِ بي سوار
دريغ
كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي
ست پُرستم كه اندر او به غيرِ غم
يكي
صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دلِ
خرابِ من دگر خراب تر نمي شود
كه
خنجرِ غمت ازين خراب تر نمي زند!
چه
چشمِ پاسخ است ازين دريچه هايِ بسته ات؟
برو
كه هيچ كس ندا به گوشِ كر نمي زند!
نه
سايه دارم و نه بـر ، بيفكنندم و سزاست
اگر
نه بر درختِ تر كسي تبر نمي زند
Up
-----------------------------------------------------------------
آينه در آينه
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا
ساية او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم, گرية خنديده منم
يار پسنديده منم, يار پسنديد مرا
كعبه منم, قبله منم, سوي من آريد نماز
كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديدة من
آينه در آينه شد: ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم, جان رها كرده تنم
تا نشوم ساية خود باز نبينيد مرا.
Up
-----------------------------------------------------------------
هنر گام زمان
امروز نه آغاز و
نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
تو رهرو ديرينة سرمنزل عشقي
بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
بس تير كه در چلة اين كهنه كمان است
از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازي خونين
بازيچة ايام دل آدميان است
دل بر گذر قافلة لاله و گل داشت
اين دشت كه پامال سواران خزان است
روزي كه بجنبد نفس باد بهاري
بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است
اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يا رب چه قدر فاصلة دست و زبان است
خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري
اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجي ست كه اندر قدم راهروان است
Up
